تبلیغات
علمدار - مطالب حکایات

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 24 تیر 1390

در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به خانه‌های مردم دستبرد می‌زد.
یک بار، هنگامی که روز بود، خانه‌ای را در نظر گرفت و چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، از دیوار خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانه‌ای بود پر از اثاث و زنی جوان که تنها در آن خانه به سر می‌برد. شوهرش از دنیا رفته بود و خویشاوندی نداشت. او، به تنهایی در آن خانه می‌زیست و بخشی از وقت خود را به نماز شب و عبادت می‌گذراند.
دزد جوان با مشاهده جمال و زیبایی زن...



ادامه دارد...
طبقه بندی: حکایات،  جوانان، 
برچسب ها: تقوا، توبه، نماز،
ارسال توسط علمدار
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 24 تیر 1390

روزی حضرت عیسی علیه‌السلام از صحرایی می‌گذشت. در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی علیه‌السلام و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند.

همان جا ایستاد و گفت:
خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!
چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن!
در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که:

به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چرا که، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!

منبع:خزبنةالجواهر647




طبقه بندی: حکایات،  جوانان، 
برچسب ها: توبه، تکبر و غرور،
ارسال توسط علمدار
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی